راهى به سوى حقیقت

راهى به سوى حقیقت

ترجمه کتاب : موتمر علما بغداد  
 تألیف   …مقاتل بن عطیه
چاپ و نشر این کتاب برای همگان آزاد است

بسمه تعالى

مسأله امامت و جانشینى پیامبر، از مهم ترین و گسترده ترین موضوعاتى است که در طول چهارده قرن گذشته، همواره مورد توجّه مسلمانان و محلّ بحثهاى فراوان بوده است.

تشکیل دو گروه عمده شیعه و سنى و به دنبال آن، بروز اختلاف نظرهاى فراوان در مسائل عقیدتى، فقهى، و... و نیز وقوع جنگها و درگیرى هاى فراوان و یا برگزارى جلسات و نشست هاى علمى و یا تألیف کتابها و مقالات بسیار، براى اثبات مدعاى هر یک از طرفین، از پیامدهاى همان اختلاف بر سر جانشین پیامبر است.

گروهى عقیده دارند جانشین پیامبر، که خلیفه و نماینده خداوند است، باید از طرف او تعیین شده باشد; و دسته اى دیگر بر این باورند که جانشین پیامبر به رأى و نظر مردم انتخاب مى شود. این همان نقطه آغازین همه سخن ها، اختلافات و درگیرى ها میان دو گروه مى باشد.شناخت و جدا کردن حق از باطل و آگاهى بر مبانى اعتقادى و لزوم تقویت آن در برابر تبلیغات مسموم و زهرآگینى که بعضاً با الفاظ فریبنده و گمراه کننده همراه است، ضرورت پرداختن به چنین مباحثى را بیشتر مى نماید.در رزمگاه اندیشه ها، آنگاه که باطل و اهل آن، به جنب و جوش و فعالیت مشغولند، نمى توان انتظار داشت که اهل حق به کتمان حقایق پردازند و براى خوشامد اهریمنان دم فرو بندند، بلکه آنها را وظیفه اى بس سنگین در پیش است و آن اثبات حقانیت حق با دلایل محکم و استوار و رساندن آن به گوش دیگران است.کتابى که در پیش رو دارید، ترجمه اى از کتاب «مؤتمر علماء بغداد» اثر «مقاتل بن عطیه»، روایت کننده یکى از همان جلسات مى باشد، که با حجم مختصر خود به تشریح و تبیین بخش مهمّى از مباحث فوق پرداخته و با پاسخ گویى به بسیارى از سؤالات و ابهامات موجود توانسته است روشنگر راه بسیارى از حق جویان و حق طلبانى باشد که با دورى از غرضورزى ها و تعصّبات، به دنبال رسیدن به حقیقت، رضاى خالق و سعادت ابدىبوده اند.

مطالب مطرح شده در این مختصر بعضاً گنجایش بحث هاى علمى و استدلالى بسیار مفصّل، در حدّ دهها و یا صدها جلد کتاب را دارد، که علما واندیشمندان در جاى خود بدان پرداخته اند و کتب بى شمارى درباره هر یک از آن موضوعات، تألیف گردیده، اما از آنجایى که در این مجموعه، بنابر اختصار و خلاصه گویى بوده است، در ترجمه هم به همان مقدار اکتفا، تا براى همگان قابل استفاده باشد. بدیهى است عزیزانى که تمایل به مطالعه گسترده تر و عمیق ترى داشته باشند، به کتاب هاى مفصل مراجعه خواهند نمود.امید است که خداى تعالى همه ما را در راه بهره مندى از زلال بى پایان معرفتش یارى و در شناخت و پیروى از اوصیاى بر حقّ آخرین پیامبرش موفّق دارد.

مترجم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله وحده والصلاة والسلام على من بعث رحمة للعالمین محمد
النبىّ العربىّ وآله الطیبین الطاهرین وعلى أصحابه المطیعین
کتاب حاضر، گزارشى از کنفرانس علماى بغداد مى باشد که ملک شاه سلجوقى با نظارت وزیر خود دانشمند بزرگ نظام الملک، آن را برپا نمود.
قصّه شکل گیرى کنفرانس از این قرار است:

ملک شاه سلجوقى، جوانى آزاداندیش و خواستار حقیقت بود و کورکورانه، از پدران خود پیروى نمى کرد و دوستدار دانش و دانشمندان بود. با این حال، به سرگرمى و شکار و صید، بسیار علاقه داشت.وزیرش نظام الملک نیز مردى دانشمند، بافضیلت، روى گردان از دنیا و داراى اراده اى قوى بود. نیکى و نیکوکاران را دوست داشت و پیوسته به دنبال حقیقت مى گشت و به اهل بیت پیامبر، عشق مىورزید. مدرسه نظامیه بغداد را بنیان گزارد و براى دانشمندان و دانشجویان، حقوق ماهیانه قرار داد و بر نیازمندان و بیچارگان، مهر مىورزید.روزى حسین بن على علوى، یکى از دانشمندان بزرگ شیعه، پیش ملک شاه آمد و با او به گفتگو پرداخت وقتى از نزد او خارج شد، یکى از حاضران وى را مورد تمسخر قرار داد.

ملک شاه پرسید:ـ چرا او را مسخره نمودى؟

آن مرد در جواب گفت:ـ پادشاها! مگر نمى دانید او از کافرانى است که خداوند بر آنها خشم گرفته و نفرینشان کرده است؟

ملک شاه با تعجب پرسید:ـ براى چه؟! مگر او مسلمان نیست؟!

ـ نه; او شیعه است.ـ شیعه یعنى چه؟ مگر شیعه یکى از فرقه هاى مسلمانان نیست؟

ـ نه; زیرا خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول ندارند.

ـ مگر مسلمانى هست که خلافت آن سه نفررا قبول نداشته باشد؟

ـ آرى، آنها شیعیان هستند.

ـ وقتى خلافت آنها را قبول ندارند، چرا مردم آنها را مسلمان مى نامند؟

ـ به همین جهت گفتم که آنها کافر مى باشند...

ملک شاه مدتى طولانى به فکر فرو رفته سپس گفت: باید وزیرمان نظام الملک را حاضر کنیم تا حقیقت برایمان آشکار شود.

ملک شاه، نظام الملک را احضار کرد و از او پرسید که آیا شیعیان، مسلمانند؟

ـ اهل سنت در این باب، اختلاف دارند. گروهى، شیعیان را مسلمان مى دانند. زیرا به یگانگى خداوند ورسالت پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) شهادت مى دهند و نماز را به پا مى دارند و روزه مى گیرند. گروهى دیگر، آنها را کافر مى دانند.

ـ تعداد شیعیان چقدر است؟

ـ تعداد دقیق آنها را نمى دانم; اما تقریباً نیمى از جمعیت مسلمانان را تشکیل مى دهند.

ـ آیا نیمى از مسلمانان کافرند؟!

ـ برخى آنها را کافر مى دانند; اما من اعتقادى به کفر ایشان ندارم.

ـ آیا مى توانى دانشمندان شیعه و سنى را گرد هم آورى تا به بحث و گفتگو بپردازند و حقیقت براى ما روشن شود؟!

ـ این کار، سخت است و از عاقبت آن، بر شاه و مملکت بیمناکم.

ـ براى چه؟

ـ زیرا مسأله شیعه و سنى، مسأله ساده اى نیست; بلکه مسأله حق و باطل است که به خاطر آن، خون هاى بسیار ریخته شده، و کتابخانه هائى به آتش کشیده شده و زنانى به اسارت رفته اند. درباره آن، کتاب ها و مجموعه هاى گوناگونى فراهم آمده و جنگهاى بى شمارى بر سر آن به پا گردیده است.

پادشاه جوان از شنیدن این جریان، متعجب گردید و به فکر فرو رفت. پس از مدتى درنگ گفت: اى وزیر! نیک مى دانى که خداوند، کشورى پهناور و لشکریانى بى شمار به ما ارزانى داشته است. بنابر این، باید شکر این نعمت را بجاى آوریم و شکر ما بدین است که حقیقت را دریابیم; آنگاه گمراهان را به راه راست هدایت نماییم. بدون شک یکى از این دو گروه بر حق و دیگرى باطل است; ناگزیر باید حق را بشناسیم و از آن پیروى کنیم و باطل را نیز شناخته، از آن دورى گزینیم. پس نشستى با حضور علماى شیعه و سنى ترتیب بده تا با یکدیگر به بحث و گفتگو بپردازند. فرماندهان، دبیران و سران کشور را نیز دعوت کن. در این صورت، اگر دیدیم حق با اهل سنت است شیعیان را با زور به مسلک آنها وارد خواهیم نمود.

ـ اگر شیعیان، مذهب اهل سنت را نپذیرفتند، چه کنیم؟

ـ همه آنها را به قتل مى رسانیم.

ـ آیا کشتن نیمى از مسلمانان ممکن است؟!

ـ پس راه حل و چاره مشکل چیست؟

ـ از این کار صرف نظر نمایید.

گفتگو بین شاه و وزیر دانشمندش به پایان رسید; ولى ملک شاه آن شب تا صبح آرام نگرفت و پیوسته در این اندیشه بود که چگونه از این بن بست خارج گردد.

شب دامن خود را برچید و کم کم خورشید سر زد و شاه به راه حل مناسبى دست یافت. وزیر را فراخواند و گفت:

ـ علما و دانشمندان دو طرف را دعوت مى کنیم تا به بحث و مذاکره پردازند. ما از بین گفتگوهاى آنها، متوجه مى شویم که حق با کدامین گروه است. چنانچه حق با اهل سنت باشد، شیعیان را با سخنان خوش و اندرز و نصیحت نیکو به این راه دعوت مى نماییم و با مال و مقام، آنها را بدین مذهب ترغیب مى نماییم; همان گونه که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) با کسانى که مى خواست قلبشان به اسلام گرایش پیدا کند، رفتار مى نمود. با این کار، خدمت بزرگى به اسلام و مسلمین خواهیم کرد.

ـ پیشنهاد شما نیکو است; ولى من از فرجام این نشست بیمناکم.

ـ بیمناکى براى چه؟

ـ مى ترسم شیعیان بر اهل سنت پیروز شوند و استدلال هاى آنها بر ما برترى یابد و مردم در شک و شبهه واقع شوند.

ـ آیا چنین چیزى ممکن است؟

ـ آرى، شیعیان دلیل هاى قرآنى و حدیثى محکم و استوارى بر درستى مذهب و حقانیت عقاید خود در دست دارند.

کلام وزیر، شاه را قانع نکرد و به وى گفت: راهى جز این نیست که دانشمندان دو گروه را دعوت کنیم تا حقیقت از باطل جدا شود.

وزیر یک ماه مهلت خواست تا خواسته شاه را به انجام رساند; ولى شاه نپذیرفت و قرار شد طىّ پانزده روز، نشست برگزار شود.

در این فرصت، وزیر ده نفر از بزرگان علماى اهل سنت را که در تاریخ، فقه، حدیث، اصول و فنّ مناظره سرآمد و بالاتر از دیگران بودند و نیز ده نفر از بزرگان علماى شیعه را دعوت نمود. این نشست در ماه شعبان، در نظامیه بغداد برگزار شد و مقرر شد که دو طرف، شرایط زیر را رعایت کنند:

1. مناظره از صبح تا شب به جز وقت نماز، غذا و اندکى استراحت، ادامه داشته باشد.

2. گفته ها باید مستند به مصادر موثق و کتابهاى معتبر باشد نه به شنیده ها و شایعات.

3. گفتگوهاى دو طرف نوشته شود.

سرانجام در روز معیّن، ملک شاه با وزیر و فرماندهان لشکرش در جاى خود نشستند. علماى سنى در طرف راست و علماى شیعه در طرف چپ وى قرار گرفتند. وزیر که مسئول برگزارى جلسات بود با نام خدا و درود بر پیامبر و آل و اصحاب او، جلسه را افتتاح کرد و گفت:

گفتگوها باید مؤدبانه، صادقانه و بدور از فریب کارى انجام شود. هدف شرکت کنندگان، رسیدن به حق باشد نه پیروزى بر طرف مقابل، و به هیچ یک از صحابه پیامبر، اهانت نشود.

در این هنگام، عباسى، بزرگ علماى سنى گفت: من نمى توانم با کسى مناظره کنم که تمام صحابه را کافر مى داند.

علوى، دانشمند بزرگ شیعى که نامش حسین بن على بود، گفت: چه کسانى همه صحابه را کافر مى دانند؟

عباسى: شما شیعیان.

علوى: این سخن تو واقعیت ندارد. آیاحضرت على(علیه السلام)، عباس، سلمان، ابن عباس، مقداد، ابوذر و دیگران جزء صحابه نیستند؟ آیا ما آنها را کافر مى دانیم؟

عباسى: منظورمن ازهمه صحابه، ابوبکر، عمر، عثمان وپیروان آنها بود.

علوى: سخن خودرا خودت نقض کردى. مگرعلماى منطق نمى گویند: «موجبه جزئیه، نقیض سالبه کلیه است»؟! تو یک مرتبه مى گویى: شیعه همه صحابه را کافر مى داند و بار دیگر مى گویى: شیعه بعضى از صحابه را کافر مى داند.

در اینجا نظام الملک خواست سخنى بگوید; اما دانشمند شیعى به او مهلت نداد و اظهار داشت: اى وزیر بزرگ! هیچ کس حق ورود به بحث را ندارد مگر زمانى که ما از جواب درمانده شویم. در غیر این صورت، مطالب و بحث ها مخلوط خواهد شد و گفتگوها از مسیر خود خارج مى گردد بدون اینکه نتیجه اى بگیریم. آنگاه دانشمند شیعى رو به عباسى کرد و گفت: بنابراین، روشن شد که سخن تو که مى گویى: «شیعه همه صحابه را کافر مى داند» دروغ صریح است.

عباسى نتوانست پاسخى گوید و صورتش از خجالت سرخ گردید. سپس گفت: از این مطلب درگذریم. آیا شما شیعیان به ابوبکر و عمر و عثمان ناسزا مى گویید؟

علوى: برخى از شیعیان به آنها ناسزا مى گویند و برخى دیگر ناسزا نمى گویند.

عباسى: اى علوى! تو از کدامین گروه هستى؟

علوى: من از کسانى هستم که ناسزا نمى گویند; ولى معتقدم کسانى که آنها را لعن مى کنند، داراى دلیل و منطق مى باشند و نیز لعن آن سه نفر، موجب کفر یافسق نمى گردد وحتى جزءگناهان صغیره هم به شمار نمى آید.

عباسى: اى پادشاه! شنیدى که این مرد چه مى گوید؟!

علوى: اى عباسى! برگرداندن روى سخن به پادشاه مغالطه و در اشتباه افکندن است. پادشاه ما را به اینجا دعوت نموده تا دلیل و برهان را داور قرار دهیم; نه زور و قدرت شاه را.

در اینجا شاه به سخن آمد و گفت: آنچه علوى مى گوید صحیح است. اى عباسى! چه جوابى دارى؟

عباسى: روشن است که هر کس صحابه را ناسزا گوید و آنها را لعن نماید کافر است.

علوى: کافر بودن چنین شخصى براى تو روشن است نه براى من. اگر کسى صحابه را از روى دلیل و اجتهاد لعن نماید، چه دلیلى بر کفر اوست؟ آیا قبول دارى که هر کس را که پیامبر لعن نموده باشد سزاوار لعن است؟

عباسى: قبول دارم.

علوى: پیامبر، ابابکر و عمر را لعن نموده است.

عباسى: درکجا آنها را لعن نموده است؟ این تهمتى است بر پیامبر خدا.

داد و فرمود: «لعن الله من تخلّف عن جیش أسامة(2); خدا لعنت کند کسى را که از سپاه اسامه سرپیچى نماید و با او نرود».

ابوبکر و عمر از رفتن با سپاه سرپیچى نمودند; پس لعن پیامبر شامل آنان گردید وهر که را پیامبر لعن نموده باشد، هرمسلمانى مى تواند لعنت کند.

با این سخن، عباسى سر خود را به زیر انداخت و چیزى نگفت.

در این موقع ملک شاه رو به وزیر نمود و سؤال کرد: آنچه علوى گفت صحیح است؟

وزیر: آرى! تاریخ نویسان، این قضیه را نقل کرده اند.

علوى: اگر لعن صحابه حرام است و باعث کفر مى گردد، چرا معاویة بن ابوسفیان را کافر نمى دانید و فاسق و فاجرش نمى شمارید با اینکه او، چهل سال على بن ابى طالب(علیه السلام) را که از صحابه بود لعن مى نمود و این کار، هفتاد سال رواج داشت؟!

ملک شاه: این سخن را به پایان برید و به موضوع دیگرى بپردازید.

عباسى به علوى گفت: یکى از بدعت هاى شما شیعیان این است که به قرآن اعتقادى ندارید.

علوى: نه، این شمایید که قرآن را قبول ندارید و این یکى از بدعت هاى اهل سنت است. شاهد آن، این است که مى گویید: قرآن را عثمان جمع آورى نمود.

از شما مى پرسم آیا پیامبر نسبت به خطر پراکندگى قرآن ناآگاه بود که قرآن را جمع آورى نکرد تا آنکه عثمان آمد و بدین کار اقدام نمود. به علاوه، چگونه قرآن در زمان پیامبر جمع نشده بود در حالى که پیامبر به اصحاب و پیروان خود دستور ختم قرآن داده و فرموده است: «هر که قرآن را ختم کند براى او فلان مقدار اجر و ثواب است»!

آیا ممکن است به ختم قرآن دستور دهند با اینکه پراکنده است و هنوز جمع نشده است؟!

آیا مسلمانان ـ با در اختیار نداشتن تمام قرآن ـ در گمراهى بسر مى بردند تا اینکه عثمان آنها را نجات داد؟!

چون سخن بدینجا رسید ملک شاه رو به وزیر کرد و گفت: آیا این گفته علوى صحیح است که اهل سنت معتقدند قرآن را عثمان جمع آورى نمود؟

وزیر: مفسران و تاریخ نویسان این طور گفته اند.

علوى: اى پادشاه! بدان که شیعه معتقد است قرآن در زمان پیامبر به همین صورت که الان مى بینید جمع آورى شد; نه حرفى از آن کم شد و نه حرفى به آن اضافه شد. اما اهل سنت مى گویند: در قرآن، کم و زیاد شد و آیات آن جابجا گشت و پیامبر آن را جمع نکرد و عثمان پس از آنکه امیر شد و زمام امور را به دست گرفت، اقدام به جمع آورى آن کرد.

عباسى فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه، شنیدى که این مرد، عثمان را خلیفه نمى داند و او را امیر مى نامد.

علوى بلافاصله جواب داد: آرى، عثمان خلیفه نبود.

ملک شاه: چرا؟

علوى: چون شیعیان معتقدند خلافت ابوبکر و عمر و عثمان باطل
بوده است.

ملک شاه با تعجب پرسید: براى چه؟

علوى: زیرا عثمان توسط شوراى شش نفره اى به خلافت رسید که عمر آنها را انتخاب کرده بود. البته همه آن شش نفر عثمان را انتخاب نکردند; بلکه دو یا سه نفر با انتخاب او موافق بودند. پس مشروعیت خلافت عثمان از جانب عمر است.(5) عمر هم با وصیت ابوبکر به خلافت رسید. پس مشروعیت خلافت عمر به وصیت ابوبکر است، و به خلافت رسیدن ابوبکر هم به واسطه انتخاب گروه اندکى بود که با شمشیر و زورگویى بدین عمل اقدام کردند. پس مشروعیت خلافت ابوبکر هم به اسلحه و زور بود; به همین جهت عمر درباره او گفته است:

خداوند، مسلمانان را از شرّ آن حفظ نمود. پس هر که دوباره به این روش روى آورد او را به قتل رسانید». خود ابوبکر نیز مى گفت: «أقیلونى فلست بخیرکم وعلىّ فیکم(7); مرا رها کنید! آنگاه که على در بین شماست من بهترین شما نیستم». بنابراین، شیعیان معتقدند که خلافت آن سه نفر از اساس باطل بوده است.

ملک شاه رو به وزیر کرد و گفت: سخنانى که علوى از ابوبکر و عمر نقل کرد، صحیح است؟

وزیر: آرى، مورخان این گونه ذکر کرده اند.

ملک شاه: پس چرا ما آن سه نفر را محترم مى شماریم؟

وزیر: به خاطر پیروى از نیاکانمان.

علوى به شاه گفت: از وزیر بپرس که: آیا حق سزاوار پیروى است یا نیاکان؟ آیا پیروى از گذشتگان و ضدّیت با حق، مشمول این فرموده خداى تعالى نیست: (إنّا وجدنا أبائنا على أمّة وإنّا على آثارهم مقتدون)(8); ما پدران خود را بر آیینى یافتیم و از پى ایشان مى رویم.

ملک شاه رو به علوى کرد و گفت: اگر آن سه نفر خلیفه پیامبر نیستند، پس خلیفه پیامبر خدا کیست؟

علوى: جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، امام على بن ابى طالب(علیه السلام) است.

ملک شاه: به چه دلیل او جانشین پیامبر است؟

علوى: زیرا پیامبر، او را به عنوان جانشین خود برگزیده است و در موارد زیادى، او را به جانشینى خود معرفى نموده است;(9) از جمله
هنگامى که مردم را در منطقه اى بین مکه و مدینه که به آن غدیر خم مى گفتند، جمع نمود و دست على را بالا برد و خطاب به مسلمانان فرمود: «من کنت مولاه فهذا علىّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله; هر که من مولاى او هستم، على نیز مولاى اوست. خداوندا! دوستداران او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و یارى کنندگان او را یارى فرما و کسانى که او را واگذارند، واگذار!».

آنگاه از جایگاه خود پایین آمد و به مسلمانان که یکصد و بیست هزار تن بودند، فرمود: «سلّموا على علىّ بإمرة المؤمنین; با عنوان امیر مؤمنان، به على سلام کنید». مسلمانان یکى پس از دیگرى نزد على مى آمدند و مى گفتند: السلام علیک یا أمیر المؤمنین. ابوبکر و عمر هم آمدند و به همان صورت بر آن حضرت سلام دادند. عمر گفت: «السلام علیک یا امیر المؤمنین! بخ بخ لک یا ابن ابى طالب! أصبحت مولاى ومولى کلّ مؤمن ومؤمنة(10); سلام بر تو اى امیرمؤمنان! آفرین، آفرین بر تو اى فرزند ابوطالب! اکنون تو مولاى من و همه مردان و زنان مؤمن گشتى». بنابراین جانشین شرعى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، على بن ابى طالب است.

سخن که بدین جا رسید، ملک شاه به وزیر گفت: آیا آنچه علوى در مورد جانشین پیامبر مى گوید، صحیح است؟

وزیر: آرى، مورخان و مفسران چنین ذکر کرده اند.

ملک شاه دستور داد که سخن را در این موضوع به پایان برند و به موضوع دیگرى بپردازند.

عباسى بحث تحریف قرآن را مطرح کرد و به علوى گفت:

شیعیان قائل به تحریف قرآن مى باشند.

علوى: این گونه نیست; بلکه نزد شما اهل سنت چنین مشهور است که قرآن، تحریف و در آن کم و زیاد شده است.

عباسى: این دروغى آشکار است.

علوى: مگر شما در کتابهایتان روایت نکرده اید که آیاتى درباره«غرانیق» بر پیامبر نازل شد و سپس آن آیات نسخ و از قرآن حذف گردید؟

سخن علوى بر ملک شاه گران آمد و از وزیر پرسید: آیا آنچه علوى ادعا مى کند، صحیح است؟

وزیر: آرى، مفسران این گونه ذکر کرده اند.

ملک شاه: پس چگونه مى توان به قرآن تحریف شده اعتماد نمود؟!

علوى به سخن آمد و گفت: اى پادشاه! ما بدین سخن معتقد نیستیم و این گفته اهل سنت است. بنابراین، قرآن نزد ما قابل اعتماد است; اما به اعتقاد اهل سنت نمى توان بر آن اعتماد نمود.

عباسى به علوى گفت: روایاتى در کتابهاى حدیث شما در این باب وجود دارد و برخى از علمایتان نیز قائل به تحریف شده اند.

علوى:  نخست این که احادیثى از این دست در کتاب هاى ما کم است.

دوم این که این احادیث، ساخته و پرداخته دشمنان شیعه است تا چهره شیعه را زشت جلوه دهند و شهرت نیک آنها را خدشه دار کنند.

سوم این که سندهاى این احادیث ضعیف است و راویان آنها مورد وثوق و اطمینان نیستند و آنچه از بعضى از علما نقل شده، قابل اعتنا نیست، و علماى بزرگ و مورد اعتماد ما، قائل به تحریف نمى باشند و گفتارشان همانند گفتار شما اهل سنت نیست که مى گویید خداوند آیاتى را در ستایش بت ها نازل نمود و

/ 2 نظر / 22 بازدید
شهاب

آقا مجید سلام. خیلی عالی بود. خوشحالم که اولین کسی هستم که نظر می دم. خدا خیرت بده. خیلی استفاده کردم. ازتون دعوت می کنم تشریف بیارین سایت آوینیhttp://wwww.aviny.com قسمت حرف دل . [گل]

ًکیو

برای خرید دی وی دی های دکتر فرهنگ که تو کلوب تبلیغ کرده بودید در همون کلوب یک نامه بهتون دادم که کمکم کنید!!! قربانتون کیو